|
فقط عشق به خداست که باقی می ماند..
|
هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو
از ابتدای ساده این ماجرا چه قدر ـ
من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!
من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ یا چه قدر...؟
هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی
عادت نبود حسی از آن ابتدا چه قدر
مانند پیچکی که بپیچد به روح من
ریشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر ـ
تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند
اینجا فرشته ها که بدانی خدا چه قدر ـ
خوبست با تو،با همه بی وفائیت
قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چه قدر؟!
قلبم گرفته است،سرم گیج می رود
هرگز نخواستم که بدانی تو را چه قدر...
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای
آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول
کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها
را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی
که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای
مردم از خداوند را تحویل می گیریم .
مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از
فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی
به زمین می فرستند .
مرد پرسید: شماها چکار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله
گفت: اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می
فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از
فرشته پرسید: شما چرا بیکارید ؟
فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است.
مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می
دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته
پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر.

مهرباني ممنوع
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جيبت بگذار
تا كه پابند نباشي به كسي دست دهي
خارهايي هستند كه ز سر پنجه دوست,با سرانگشتانت مي جنگند
دوستي مسخره است
مهرباني ممنوع
و تو اي دوست ترين
در نهانخانه جيبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
بايد از سلسله بايدها, دستهامان را زنجير كنيم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم
و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم
كاش ميدانستي
كه نبايد حس كرد,كه نبايد دل بست
در فضايي كه پر از همهمه آدمهاست
من گرفتارترين تنهايم, تو گرفتارترين
دل ما بسته وابستگي است
قصه ماندن ما, طرح يك خستگي است؟

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد
فرشتگان همه سر به زیر انداختند خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد


ای خدایی که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد!
ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد بشوند به کاغذها همنشینی با شعر ها را عطا فرمودی!
ای خدایی که برای خوشبختی دریاها باران را دمادم فرو فرستادی و به خاطر گل روی خورشید به کوه ها گفتی هرگز راه نروند!
یک روز دروازه های ابدیت را به روی من باز کن . بگذار دمی در کوچه های بهشت بیاسایم!
ای خدایی که سراغت را از شمعها می توان گرفت و ستاره ها به شوق تو می درخشند!
ای خدایی که همه آلاله ها تو را می خوانند و همه جاده ها دوست دارند به تو ختم شوند!
روح مرا مثل پر پروانه ها زیبا کن و مرا در میان گرگهای نفس و گناه تنها مگذار!
ای خدایی که از تمام باغها زیباتری و زیبایی آفرینه ها را دوست داری!
ای خدایی که گلها را همسایه دائمی من قرار دادی تا روزهای خوشبوی ازل را فراموش نکنم!
ای خدایی که هر روز و هر شب پشت پلکهایم می آیی و چشمهایم را با خود به ملکوت می بری!
دلم را مالامال از عشق آینه ها کن و ابرهای مسافر را به سوی باغچه ام بفرست!
آمــــــــــــــــین....
روزها می گذرند مانند دمی و باز دمی. مانند عمر منو تو و وقت تنگ است و این غافله کار ها بسیارمی گویم از هر چه باید گفت و در اوج تنهایی ها باهم بودن را تجربه میکنم که عاشقانه برای هم می سراییم.
حالا که رفتی می فهمم که تو خواب عشقت اسیر بودم
حالاکه رفتی می فهمم که تو قاب پنجره اسیر تنهایی بودم
تو که رفتی همه جا پر از سکوت غم شدند
تو که رفتی ندیدی بی تو چه دردی کشیدم
حالا که رفتی برو کاری بهت ندارم
حالاکه رفتی برو منم سوی کارم
ولی وقتی می رفتی یادت چی بهت گفته بودم؟
گفته بودم بعد تو عاشق هیشکی نمی شم؟
تو به من خندیدی گفتی همش یه حرف نازنین
دو سه روز که بگذره فراموشم می کنی تو نازنین
بخ تو گفتم که من نیستم اون آدم نازنین
تو که خندیدی گفتی خواهی شد برو ببین
از اون روز تا حالا عشقی زمینی ندارم
حالا من تورو دارم خدای پاک مهربون
یادته گفتم بهش با من بمون ترکم نکن؟
اون بهم خندید و رفت با هام نموند؟
حالا اون روزا خیلی وقته کهنه شدن
توی اوج کهنگی واسه من عزیز شدن
نه که هنوزم منتظر باشم که شاید اون بیاد
به همهین منتظرم که انتظارم سر بیاد
سر بیاد اون انتظار و توی آغوشت باشم
برم تا عرش کبریا تا که تو تو محو بشم
به امید این لحظه هرچی میاد به سرم سر میکنم
که بیام به پا بوست عرض ادبی بکنم

امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی می کند مانده ام که از چه بنویسم از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای منرا می خوانی.
از چه بنویسم؟
از آسمان که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است.
از زمین بنویسم یا از زمان یا از نگاه مهربان.
از خاطراتی که از تو درباران خیس شد ویا از غزلهایی که هرگز سروده نشد
از چه بنویسماز نامه ای که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز برایت نخواندم
ای کاش می توانستم به خای سلام قلبم را که هدیه ای نا قابل است را تقدیمت کنم ولی افسوس چون اگرقلبم را بیرون آورم دیگر نمی توانم مهرت را در سینه ام جای دهم وبا یاد عشق تو زندگی کنم .
سلام مرا که از تاروپود محبتم برخاسته وبا خونم آمیخته ودر ژرفای قلبم پیوسته بسته شده است بپذیر.
سلام مرا که از روی پل لبخند سوزان دیدگانت وسرچشمه حیاتم می گذرد قبول کن.

زندگی زیباست اگر بگذارند
محبت دیدنیست اگر مخفی نکنند
عشق شیرین است اگر تلخش نکنند
نمی دانم شاید دنیا نیز زیبا و روشن باشد
اما این را میدانم که برای من تاریک است
رسیدن گرچه نزدیک نیست اما انتظار در یک قدمی من است
پس می نشینم در حوضه صبر خود تا به امید رسیدن به دریا روز را شب وشب را روز کنم

به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

اون چقدر ساده ازم بريد و رفت
وانمود کرد که منو نديد و رفت
همه گفتن اون ازت بي خبره
به خدا گريه هامو شنيد و رفت
کم کم حس کرد که براش تکراريم
يه عروسک جديد خريد و رفت
از تو بايد مي گذشتم ولي افسوس نتونستم
توعروسك بودي و من آخر قصه دونستم
تو وجود خالي تو جز غروب هيچ چي نديدم
كاش ميشد به اين حقيقت بيش از اينها ميرسيدم
سوختمو سوختمو ساختم هر چي داشتم به پات باختم
كاش تو رو از روز اول مثل امروز مي شناختم
آخه عشق يعني شكستن عاشقانه سر سپردن
دل سپردن به سرابِ در سكوت بي شعلم
يه روزي يه روزگاري حرف بين ما نگاه بود
عشقو نقاشي ميكرديم نقش ما خورشيد وماه بود
بعد از اون واژه نوشتيم جمله مون ستاره چين بود
مثل دريا مي مونديم معني زندگي اين بود
زندگي اين بود:
سوختمو سوختمو ساختم هر چي داشتم به پات باختم
كاش تو رو از روز اول مثل امروز مي شناختم
آخه عشق يعني شكستن عاشقانه سر سپردن
دل سپردن به سراب در سكوت بي شعلم
يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت
خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت
در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست
آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت
با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی
قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت
من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام
بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

داشتم توی خیابان های شهر عشق قدم می زدم
گذرم به قبرستان عشق افتاد
خیلی تعجب کردم تا چشم کار می کرد قبر بود.
پیش خودم گفتم یعنی
اینقدر قلب شکسته وجود داره؟؟؟؟
همین طور که می رفتم متوجه یک
دل شدم انگار تازه خاک شده بود. جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر
چند تا برگ افتاده .کنار قبر نشستم و براش دعا گردم.وقتی برگهارو
کنار زدم دیدم…………..
اون همون کسی بود که باعث شده بود

در شب تاريک و بی ستاره.
خسته از غم های روزگار
کنار تخته سنگی نشسته بودم.
سواری بر اسب خوشبختی ميتاخت.
از سوار پرسيدم:
ای سوار از چه است که من هرگز خوشبخت نميشوم.
سوار گفت:
ای دوست ، حقيقتی را بگذار برايت بگويم.
در اين دنيا هرگز به کسی دل نبند،
چون دنيا آنقدر کوچک است
که دو دل در کنار هم جايی نخواهند داشت.
و اگر به کسی دل بستی هرگز از او جدا نشو...
چون دنيا آنقدر بزرگ است
که ديگر او را نخواهی يافت.

نام من عشق است آيا مي شناسيدم
زخمي ام زخمي ، سراپا مي شناسيدم
با شما طي كرده ام راه درازي را
خسته ام خسته ، آيا مي شناسيدم
اين زمانمگرچه ابز تيره پوشيد ست
من همان ، خورشيدم ام ميشناسيدم
پاي رهوارش ، شكسته سنگ لاخ درد
اينك اين افتاده از پا مي شناسيدم
مي شناسد ، چشم هايم چهر هاتان را
همچناني كه شما ها مي شناسيدم
اين چنين بي گانه از من رو مگردانيد
در نبنديده ام به هاشا مي شنا سيدم
من همان ، دريا يتان ، اي ره روان عشق
نسخ كرده چهره ام را گر چه اين افيون
با همين ديدار حتي مي شنا سيدم
من همانم ، مهربان سال هاي دور
رفته ام از يادتان ، يا مي شنا سيدم

هیچ کس درد دل زندانی ام را حس نکرد
نم نم این دیده ی بارانی ام را حس نکرد
رنگ ورویم شاد وگلگون بود اما یک نفر
عمق خط مانده بر پیشانی ام را حس نکرد
چون درختی تشنه در صحرای حیرت سوختم
رهگذاری آتش پنهانی ام را حس نکرد
مثل دیوار نموری عاقبت ویران شدم
سرزمین عشق هم ویرانی ام را حس نکرد
در سکوتم ناله امواج اقیانوس بود
ساحلی این سینه توفانی ام را حس نکرد
با همه همراه و هم آواز بودم لیک حیف
گوش دل حتی مخالف خوانی ام را حس نکرد
مانده ام تنهای تنها در قفس باور کنید

در شبی از شبها خدا را ديدم که در حال بازرسی به پرونده ها بود.
يکی را برداشت و به من گفت: آدم کشتی؟
گفتم: تو مرا قاتل کردی.
گفت: دزدی کردی؟
گفتم: تو مرا محتاج کردی.
گفت: در کوچه نيمه شب با کسی سخن گفتی؟
گفتم: تو مرا عاشق کردی.
پس از اندکی سکوت گفت: تو تنها بنده ای هستی که حقيقت زندگی را دريافتی
چه کسی حرمت خون را شکست ؟
چه کسی شاخه های مرا به آتش کشید ؟
در هجوم ابرهای باران زا !
چه کسی سایبان مرا به کام باد نهاد ؟
چه کسی مرا ویران کرد ؟
و از ویرانی من عمارتی تازه ساخت
چه کسی مرا سوزاند ؟
و در هنگام سوختنم شعر تنهایی سرود
میدانم ولی افسوس نمیدانم !!!
که چه کسی مرا اینگونه طعمه ی مرگ کرده است ؟
ولی از خدا خواسته ام ...
ویران کند آنکه مرا ویران کرد
بسوزاند آنکه مرا سوزاند
و بشکند آنکه مرا شکست
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.
پرسيد خد ا پس تو مي خواهي با من گفتگو كني:
من در پاسخ گفتم :اگر وقت داريد
خدا خنديد: وقت من بي نهايت است
پرسيدم :چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد ؟
خدا پاسخ داد :كودكيشان
اينكه آنها از كودكيشان خسته مي شوند و عجله دارند كه بزرگ شوند
اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند.
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند.
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال خويش را فراموش مي كنند
بنابراين نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت. مدتي سكوت كرديم.
و من دوباره پرسيدم : به عنوان پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند ؟
بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد :گفت
تنها كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
بيامورند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشي
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد
.بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد
بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند چگونه احساساتشان را بيان كنند
بياموزند كه دو نفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند
بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را ببحشند بلكه خود را نيز بايد ببخشند
من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگزارم
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به فرزندانتان بگوييد
خداوند لبخند زد و گفت
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
" هميشه ".
دیگر برگی بر درخت زندگی من نمانده
تا کی می وزی ای یگانه باد سرد پاییزی من
از سوز تو دیگر رمقی برای ماندن ندارم
رحمی کن... بهار هم در پیش است
چرا از میان گل های باغچه ی زندگانی گل پژمرده و بی روح فراق به من رسید
مگر چه کرده ام؟
می گویند شمع فراق به اشتیاق دیدار روشن است
اما درخت من آرزوی بهار را با خود به کنج ظلمت خاک تنهایی می برد
مگر چه کرده ام...؟
..........................................
در منی و این همه ز من جدا
با منی و دیده ات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفت و گو
تو نشسته گرم گفت و گوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بی خبر ز من
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه ی توام به هر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو...در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم...دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنیست؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنیست؟
دیدمت شبی به خواب و سرخوشم
وه!...مگر به خواب ها بینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم وز شاخه ها بچینمت
شعله می کشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند...بلکه ره برم به شوق
در سراچه ی غم نهان تو
خدايا به خاطر اينکه هرگز تنهايم نمی گذاری از تو سپاسگزارم!!!
خدايا به خاطر اينکه هرگاه در جاده زندگی قدمهايم اندکی از راه راست سست ميشود, تو باتلنگری به راهم می آوری , از تو سپاسگزارم!!!
خدايا ! ممنونم که هر زمان که تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلايی کوچک مرا متوجه خود ساختی تا به ياد اورم که در برابر اراده بی انتهايت , هيچ چيز تاب ايستادگی ندارد!!
خدايا ! ازين که می بينم بزرگی چون تو , همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نميکند سخت به خود می بالم.
خدايا ! با اين که گناه کرده ام , ناسپاسی نموده ام , حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا اميد شده ام و بنده ی خوبی برايت نبوده ام, اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام , باز هم با اغوش باز پذيرايم بوده ای و در نهايت بزرگواری , حمايتم کرده ای!!!
به استی ای پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگی تو , چه می توانم بگويم؟؟!!
اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟؟؟
خدايا ! شماره دفعاتی که در نهايت ناباوری و بهت همگان از راههای عجيب و خارق العادت در سخترين و غير ممکن ترين شرايط ياورم بوده ای, از حساب بيرون است.
تو خود نيک ميدانی که بنده ات جز چيزهايی که تو به او بخشيده ای در چنته ندارد , پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگی و به دست اوردن شادمانی ,عشق, ارامش و سعادت حقيقی ياری ام کنی , چرا که بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بی نيازم .
خدای من , می دانم که با اين همه , تو باز هم مرا دوست داری و هميشه و در هر احظه مواظبم هستی , زيرا اين حديث قدسی ات همواره در ذهنم طنين می افکند:
" اگر انان که از من روی بر تافتند , ميدانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم , هر اينه از شوق جان می سپردند."
دستم را بگير ای پروردگار گران قدر take my hand precious lord
ای پروردگار گرانقدر دست مرا بگير precious lord take my hand
هدايتم کن و کمکم کن تا پا بر جا بمانم lead me on let me stand
من خسته و ضعيف و تنهايم i am tired , i am weak i am lone
در ميان طوفان و در دل شب through the storm through the night
مرا به سوی نور هدايت فرما lead me on to the light
دستم را بگير ای پروردگار گرانقدر take my hand precious lord
و مرا به سوی خانه ام هدايت کن lead me hom